کم کم یاد خواهی گرفت
کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد میگیری که خیلی میارزی.
خورخه لوییس بورخس
هانی
پست پاپانی
زندگی زیر خروارها هوا مثل زندگی زیر خروارها خاکه
زمانی که نتونی آنچه هستی،باشی
دوستان دوشنبه ایی من
سلام ...
امروز ٢٩۶ روز از آغاز وبلاگ دوشنبه ها می گذره ...
و فکر می کنم با توجه به اینکه کلاس دوشنبه ها منحل شد این وبلاگ هم برای ترم زمستان نویسنده نداره .و از حالت رسمی خارج میشه ...
در این ٢٩۶ روز
١٣۵ مطلب نوشه شده که دوتای آن ناجوانمردانه سانسور شد
۴۶٨۵ بازید از وبلاگ شده
و ۵۶١ نظر درج شده
بیشترین بازدید مربوط به پست حذف شده علی خسروشاهی است با ١١٣ بازدید
از علی خسروشاهی
هانی مفاخری
مریم سر حدی
سعید نفری
سیما کارخانه جی
که بسیار فعال بودن کمال تشکر دارم
همچنین از بقیه دوستان .....
این وبلاگ با همان رمز قدیمی مشتاق مطالب دوستان قدیمی هست و مطمئنا خواننده های خاص خودشو داره ...
فهرست مطالب درج شده از ابتدا تا کنون به شرح ذیل است
» یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ :: قبیله ی هیتا
» پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ :: شب یلدای دوران دانشجویی
» دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸٩ :: کوله مسافر
» پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ :: قسمت!!
» سهشنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ :: به بهانه ی شب یلدا
» یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ :: انتظار
» چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ :: بچه قورباغه و کرم
» چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ :: کویر
» سهشنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ :: ترافیک
» سهشنبه ٢۵ آبان ۱۳۸٩ :: اگر الان نه پس کی ؟
» سهشنبه ٢۵ آبان ۱۳۸٩ :: سلامتی
» یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ :: تاریخچه شب یلدا
» جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ :: ازاد شو از بند خویش
» سهشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ :: سهشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
» دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ :: ٍدوٍست دارم
» جمعه ۱۴ آبان ۱۳۸٩ :: قلب صورتی
» پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ :: ...
» چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ :: کرم ضد افتاب
» یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ :: بهلول
» یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ :: نمیدانم...
» شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ :: ارزش!
» پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ :: احساسی غریب
» چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ :: هوشیاری
» دوشنبه ٢۶ مهر ۱۳۸٩ :: خدا از تو آسمون
» دوشنبه ٢۶ مهر ۱۳۸٩ :: بازگشت به اصل
» جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ :: "فرمان کوروش کبیر" روی فرش قرمز در ایران
» جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ :: ایمان
» چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ :: عذاب وجدان
» چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ :: دوستتون دارم !!!
» چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ :: پیشنهاد
» چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ :: عمه ی عطار
» سهشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ :: نظر سنجی
» دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ :: دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
» یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ :: کابوس
» یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ :: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد
» یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ :: دل نوشته
» شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ :: شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
» شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ :: روزمان مبارک
» شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ :: به بهانه ی روز دختر
» جمعه ۱۶ مهر ۱۳۸٩ :: دوستت دارم ها
» پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸٩ :: عادت
» سهشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ :: هنوزم، تیر و ترکش قلبو میشناسه..
» یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ :: لاک پشت
» شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ :: دلم گرفته
» شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ :: حکمت روزگار
» جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ :: دوستت دارم
» جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ :: آرزوهایی که حرام شدند
» پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ :: درد دله دخترانه ای با پدر
» پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ :: جعبه کفش
» یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ :: فراموش کن
» یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ :: خوشبختی
» یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ :: دنیای این روزای من
» شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩ :: ناکوک
» چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ :: وقتی مردی شما را بخواهد...
» سهشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸٩ :: خدا
» سهشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸٩ :: طنز
» پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ :: شکر
» سهشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ :: طنز
» سهشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ :: طنز
» سهشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ :: طنز
» سهشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ :: کلیه
» یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ :: شکلات سوخاری
» یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ :: ادامس
» چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ :: آب یخزده در بطری، سرطانزاست
» چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ :: انار
» چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ :: ما
» پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ :: هجرت
» دوشنبه ٢۵ امرداد ۱۳۸٩ :: روزه
» جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ :: که بباخت هر چه بودش..
» یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ :: .
» جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ :: نگاه
» چهارشنبه ۶ امرداد ۱۳۸٩ :: چاکرا
» جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ :: ...Memento
» چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ :: گیلانیه
» یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ :: سوتی
» پنجشنبه ٢۴ تیر ۱۳۸٩ :: ور به تیغم بزنی ؛ با تو مرا خصمی نیست
» سهشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ :: کودکی
» جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ :: ورود هم کلاسیهای جدید
» سهشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸٩ :: هرگز کلام این چنین ناتوان نبوده است...
» شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ :: دختر باران
» چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ :: تقصیر
» پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ :: انتقاد
» سهشنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ :: ...
» یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ :: ساعت
» جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ :: هم نفس
» پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ :: تولد یه وبلاگ جدید
» سهشنبه ٢۵ خرداد ۱۳۸٩ :: بزرگی گفته:
» سهشنبه ٢۵ خرداد ۱۳۸٩ :: تفاوت، تشابه آدم هاست
» سهشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ :: نویسنده جدید
» یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸٩ :: مکالمه ذهنی
» جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۸٩ :: مادر
» دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ :: چه کسی مانع پیشرفت ماست؟
» جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: کویر
» دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: راهحلی برای خاموش کردن سرزنشهای والد
» جمعه ٢۴ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: سکانس دوم
» جمعه ٢۴ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: اطلاعات دوره جدید
» جمعه ٢۴ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: مسولیت دوره جدید با ماست
» چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: لحظه ...
» دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: آرزو
» یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ...
» جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: سمینار اثر
» پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: معاد
» چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: فراخوان مقاله نویسی
» دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: نه!دیگر هیچ چیز مهم نیست
» یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: پدر
» جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: آرش کمانگیر
» سهشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: یه شب بازم می خوام بیام
» سهشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: وصیت نامه مولانا
» جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: قانون دانه
» پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ترانه ای برای دوستای خوبم
» سهشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ :: کوهنورد
» یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ :: یادمان نرود آمده ایم زندگی کنیم...
» پنجشنبه ٢۶ فروردین ۱۳۸٩ :: کوری...
» پنجشنبه ٢۶ فروردین ۱۳۸٩ :: معرفی دو نویسنده جدید
» چهارشنبه ٢۵ فروردین ۱۳۸٩ :: شکست وجودندارد
» سهشنبه ٢۴ فروردین ۱۳۸٩ :: خوشامدگویی
» دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ :: ریشه های شخصیتی ایرانیان
» شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ :: ایران کشور عجیبیه
» چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ :: کجا قرار داریم؟
» سهشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ :: هرگز زود قضاوت نکن!!
» شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸٩ :: دیوارشیشه ای
» شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸٩ :: سال آزادی
» یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩ :: خدا
» پنجشنبه ۵ فروردین ۱۳۸٩ :: .
» پنجشنبه ۵ فروردین ۱۳۸٩ :: کامیون حمل زباله
» چهارشنبه ۴ فروردین ۱۳۸٩ :: دعا
» شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ :: پیش به سوی فردا
» یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ :: الکساندر فلمینگ
» یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ :: شفای زندگی
» یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ :: پیش به سوی سلامتی
» جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ :: دنیای ما
» دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ :: قدرت اندیشه
» یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ :: همه با هم
به امید روزی که همین وبلاگ کمکمان کند باز دور هم جمع شویم
با تشکر - آرش پیرزاده
قبیله ی هیتا
یه روز سرد پاییزی اهالی قبیله ی هیتا دور هم جمع شدند تا تنها جشن سالانه شون رو برگزار کنند این جشن واسشون خیلی مهم بود چون اهالی فقط توی اون مراسم می تونستند شادی کنند وغصه هاشون رو فراموش کنند آخه اگه جشن و برگزار نمیکردند تا سال آینده هموشون از غصه می مردند.اهالی فکر می کردند با این کار می تونند بد رفتاریهای ریش سفید قبیله شون و فراموش کنند آخه ریش سفید قبیله ی هیتا همش درختای سبز جنگل رو قطع می کرد ،آب رودخونه رو آلوده می کرد،پرنده هارو تو قفس می کرد حتا با چند نفر از اهالی قبیله دعوا کرده بود.
اون اولا که ریش سفید قبیله تازه اومده بود وهنوز ریشش سیاه بود با خودش یه سرودی رو آورده بود که وقتی در همه ی مراسما نواخته می شد همه ی اهالی برای احترام و تایید ریش سفید قبیله از جاشون بلند می شدند و می ایستادند چون اون سرود یاد آور و نماد پیروزی ریش سفیدقبیله به ریش سفیدای سابق بود
قبل از اینکه جشن شروع بشه اهالی از بازاری که اونجا بود چیزای مورد نیازشون رو خریدند وچیزایی که لازم نداشتند رو فروختند
سبد دخترک کوچیکی که توی بازار می چرخید پر بود از غذا ومیوه و لباس ولی خیالش خیلی ناراحت بود
جشن که می خواست شروع بشه یه هو همون سرود معروف نواخته شد وهمه اهالی به علامت احترام وتایید ریش سفید قبیله بلند شدند وایستادند
جشن برگزار شد واهالی یه عالمه شادی کردند
ولی اون روز هیشکی متوجه نشد که چرا اهالی به عنوان تایید واحترام به ریش سفید قبیله از جاشون بلند شده بودند
شاید واسه ی اهالی اصلا مهم نبود که جنگل سبزشون داره تبدیل به بیابون می شه و ماهیای رودخونه دارن می میرند وپرنده ها توی قفس دارن زجر می کشند
شایدم اهالی ترسیده بودند که نکنه ریش سفید قبیله با اونا دعوا کنه
شایدم اهالی تو بازاراشون غیر از غذا ومیوه ولباس چیزای دیگه ای هم فروخته بودند
وقتی اهالی قبیله ی هیتا از جشن اومدند بیرون کنار بازار دختر بچه ی لبخند به لبی رو پیدا کردند که توی سبدش غیر از غذا ومیوه ولباس یه عالمه شرف داشت ولی چقدر حیف که از غصه مرده بود.....
با احترام سعید نفری
شب یلدای دوران دانشجویی
در دوران دانشجویی که تقریبا از سال 78 شروع شد و هنوز هم تموم نشده
شبها یلدای هرسال معمولا شبهای متفاوتی بود. مثلا سال اول که همکلاسیها جشن گرفتن و ما جا موندیم. منم یه پسر شهرستانی خجالتی که تا اون سن نمیدونستم دختر چه شکلیه و از چه گونه ای از جانداران محسوب میشه همش تو کف این موندم که چرا نرفتم و هی این بچه ها که تعریف میکردن فلان دختر اومد شعر خوند و فلان پسر با فلان دختر حرف زدن، متعجب و پشیمان از این عمل خودم بودم. خوب این در کف بودنها و تلاش برای جبران این کمرویی منجر به این شد که در سالهای بعد خودم یکی از پایه های برگزاری جشن شب یلدا باشم. سال فکر کنم 82 بود که ما تصمیم گرفتیم استاد باستانی پاریزی رو به دانشکده مون دعوت کنیم. استاد پاریزی از اساتید دانشکده تاریخ بود و ما هم توی فارسی دبیرستانمون در موردش خونده بودیم و میدونستیم آدم حسابیه. فکر کنم البته این دعوت پیشنهاد مریم بود که در اون زمان ما هنوز هیچی بینمون نبود و حالا که بیشتر بهش فکر میکنم میبینم که این اولین پروژه مشترک من و مریم هم بود. مریم شماره استاد رو برای من جور کرد و منم به استاد زنگ زدم و قرار گذاشتم برم پیشش. خوب خیلی برام هیجان انگیز بود. دقیقا احساس میکردم به دیدن حافظ یا سعدی و مولانا دارم میرم. چون اسم استاد هم در کنار اینها توی فارسی یادگرفته بودم ودر مغزم در ناحیه این اساتید فایلشو ذخیره کرده بودم. پس از مشورت با بروبچ خلاصه یه خودنویس نفیس هم به عنوان هدیه خریدم و رفتم به دیدن استاد. خیلی کوتاه بود دیدار اما استاد کتابی با امضای خودشون به من دادن که در اون شعری در خصوص شب یلدا سروده بودن. اسم کتاب بود "محبوب سیاه و طوطی سبز".

نکته بسیار جالب این بود که استاد اون شعر رو در زمان دانشجویی خودشون در خوایگاه کوی دانشگاه تهران واقع در خیابان امیرآباد سروده بودند و ما هم در اونموقع ساکن همون خوابگاه بودیم و استاد اونو تقدیم کردن به برنامه شب یلدای ما که توسط مجری در مراسم خونده شد. البته ایشون جشن رو نیومدن و من اون موقع نمیدونستم که باید برم نکته هامو چک کنم :)
قصه ما به سر رسید
تیم به اعلامش نرسید
یالا بچه ها بدویین که زیاد وقت نداریما
اسماعیل
11:47 9 دسامبر 2010 سنگاپور
کوله مسافر
کوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی وبیرهاورد برگردی. کاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید که درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز کردهام و سفرم را کسی نخواهددید؛ جز آن که باید.
مسافر رفت و کولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود...
به ابتدای جاده رسید. جادهای که روزی از آن آغاز کرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود.
زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در کولهات چه داری، مرا هم میهمان کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، کولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز که میرفتی، در کولهات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در کولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت...
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نکردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ...
هانی
قسمت!!
در کلبه ی ایمان؛ من هر روز دیوانگی انسانهایی را می بینم، که هر مصیبتی را به خواست خدا تعبیر می کنند ، تقدّس و مذهب در عمل صحیح است، و شجاعت تنها به خاطر کسانی که نمی توانند از خودشان دفاع کنند ...
قسمت و خواست الهی اینجاست ؛ در فکر تو و در قلب تو ...و تصمیم تو در هر روز باعث می شود که تو انسان خوبی باشی یا اینکه نباشی...
.
ع.خ
به بهانه ی شب یلدا
چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من، کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارم
تا خود به کجا آخر، با خاک در آمیزم
چون کوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد، آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم ، بند از دل پرآتش
وین سیل گدازان را ، از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد ، از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا ، بگشایم و بگریزم
شعر از: امیر هوشنگ ابتهاج(سایه) مریم
انتظار
چترت را کنار ایستگاهی در مه جا بگذار
خیس و خسته به خانه بیا
نمی خواهم شاعر باشی
باران باش
همین برای هفت پشت روییدن گل کافی است
چه سرخ
چه سبز
چه غنچه
...
مریم سرحدی
بچه قورباغه و کرم
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم....
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را....
این دفعه ی آخر است که می بخشمت..»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«....سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
...نمی داند که کجا رفته.
جی آنه ویلیس
--
از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد
هانی
کویر
سفرمان از عصیان از خویشتن آغاز شده بود و ندایی در درونمان شعله می کشید،گام در راهِ کویر نهاده بودیم. راهی که خوابگاه ِهزاران ساله ی سکوت را به آوردگاهی سخت برای کارزارمان بدل کرده بود.
از هیاهوی عصر آهن وسرب فرزندان تردید تا شبِ کویرِلوت که ردپای نیاکانِ پرغرورمان را در خویش جای داده بود راهی نمانده بود.
در شب ِکویر به کارزاری دعوت شده بودیم.مرز تردید ویقین فرجام ِکارزارمان را روشن می کرد که کارزاری ابدی می نمود.آیا کسی وجود داشت که در پهنه ی ژرفترین بیدادگاهِ تاریکِ کویر حکم نابودی مهتاب را باطل کند؟
سردی شنهای کویر شمعهای رو به زوالِ آتشکده ی دلهایمان را به سخره گرفته بودو ما در کارزاری هول انگیز بودیم که صبحی تیره گون فرا رسید و باغی اسرار آمیز بر دیدگانمان جلوه گر شد باغ ِشاهزاده ماهان که هیبتِ هفت حوضِ پله ای آن،اسرار نامه ی هفت مرحله ی عرفانِ نیاکانمان را روایت می کردو بر بالای پله ی هفتم سرسرا و جایگاهِ خداوندی که آنجا نبود،گویی هزاران سال بودکه هرکسی در آنجا خدایی کرده بود بجز خداوند
وما جدالمان سهمگین تر گشته بود شاید جدالی با خویشتن چه آنکه سفرمان از شورش بر ضد ناراستیهای خویشتنمان آغاز گشته بود.
پس ندایی درونمان طنین انداخت که: "اگر به جستجوی راز این جدال اید به کهن ترین کاشانه ی انسان رهسپار شوید"
وبه ناگاه روستایی دوازده هزار ساله بر دیدگانمان رخ نمود،روستایی که چینِ چهره ی اندک ساکنانش شکوه تاریخ یک ملت را به تردید می انداخت
خانه های سنگی میمند در دل کوه گواهِ دستانِ پینه بسته ی مردمان ِساده یی بود که تمام داراییشان لبخندی بود که آن را نیز پیشکشمان کردند
مردمان ساده یی که قسم راستشان آتش دانی بود که برآن نان می پختند ونام مادر.و هنوز تنها مشعلشان در شب ِ کویر نور دلهایشان بود که راه را از بیراهه بر آنان روشن می ساخت وهنوز اگر دست بر آسمان می ساییدند باران می بارید حتی در کویر.
و ما هنوز در نبردی بودیم که پیروزی نداشت غوغایی در ما افتاده بود که تردید آن را رهبری می کرد تا اینکه به اتاقی سنگی وارد شدیم
اتاقی که هیچ نداشت.سنگ بود و سنگ و پیرزن وپیر مردی بر سرسرای اتاق آرام و با شکوه نشسته بودند در انتظار زندگی وما هیچ نمی گفتیم.
ساحت امن کاشانه شان چیزی داشت که جدال درونیمان را به آرامش وصلحی ابدی بدل می نمودو خداوند نه در سرسرای باغ شاهزاده ماهان بلکه در کاشانه ی محقر آن دو پیر خانه کرده بودو مهتاب از مرگ رهانیده شده بود.
چیزی ما را از فرسنگها به کاشانه ی آنان کشانده بود تا راز تسکین جدال درونیمان را در یابیم
آنگاه به یکباره در چشمان پیر زن وپیر مرد چیزی یافتیم که کارزار درونیمان را به آرامشی شگرف بدل کرد.
آری در چشمان آن دو پیر ایمان شکفته بود.
با احترام سعید نفری
ترافیک
شاید باورت نشه که تو این شهر شلوغ که همه دارن از هم فرار می کنن
یکی عاشق ترافیک بود
یکی عاشق این بود که وقتی با توئه همه جا ترافیک باشه
تا بدون اینکه ازت بخواد، بیشتر باهات باشه
همه امیدش به این بود که ترافیک بشه
تا تو توی چشماش نگاه کنی
اما تو از ترافیک متنفر بودی
ترافیک که می شد فقط غر می زدی
هیچ وقت تو چشماش نگاه نمی کردی
آخه تو از ترافیک می ترسیدی
هیچ وقت نفهمیدی اون همه ی زندگی اش غرق شدن تو چشماته
هیچ وقت نفهمید چرا امن ترین جای با هم بودنتون شلوغیه شهره
...
الان اما
از ترافیک متنفره
آخه باعث می شه
همه چشمای خیس شو ببینن
آخه باعث می شه یادش بیاد
چقدر پشت این چراغای همیشه قرمز
انتظار نگاهتو کشید
...
مریم سرحدی
اگر الان نه پس کی ؟
دکتر شریعتی : لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم غافل از اینکه لحظه ها همان خوشبختی بودند.
همه ما خودمان را چنین متقاعد میکنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر :
شغلمان را تغییر دهیم مهاجرت کنیم با افراد تازه ای اشنا شویم
ازدواج کنیم
فکر میکنیم زندگی بهتر خواهد شد اگر :
ترفیع بگیریم اقامت بگیریم بچه دار شویم
خسته میشویم وقتی :
می بینیم رئیسمان نمی فهمد زبان مشترک نداریم همدیگر را نمی فهمیم
با خود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که :
رئیسمان تغییر کند شغلمان را تغییر دهیم ، به جای دیگری سفر کنیم
همسرمان رفتارش را عوض کند ، یک ماشین شیک تر داشته باشیم
بچه هایمان ازدواج کنند ،به مرخصی برویم ، و در نهایت باز نشسته شویم
حقیقت این است که برای خوشبختی ،هیچ زمانی بهتر از همین الان نیست
اگر الان نه پس کی ؟
زندگی همواره پر از چالش است
بهتر است که این واقعییت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسائل شاد و خوشبخت زندگی کنیم.
به خیالمان که زندگی ،همان زندگی دلخواه ،موقعی شروع میشود که موانعی که
سر راهمان هستند کنار بروند .
مشکلی هم اکنون با ان دست وپنجه نرم می کنیم ، کاری که باید تمام کنیم
زمانی که باید برای کاری صرف کنیم
بدهی هایی که باید پرداخت کنیم و....
بعد از ان زندگی ما زیبا ولذت بخش خواهد شد
دور از اینکه وقتی همه اینها را تجربه کردیم تازه می فهمیم که زندگی همین
چیز هایی است که انها را موانع می شناختیم .
این بصیرت به ما یاری می دهد که دریابیم جاده ای به سوی خوشبختی وجود ندارد .خوشبختی خود همین جاده است ،بیایید از هر لحظه لذت ببریم.
خوشبختی یک سفر است نه یک مقصد هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای
شاد بودن نیست ،زندگی کنید و از لحظه لذت ببرید.
تو از جمله کسانی هست که برای در میان گذاشتن این پیام در خاطر من بودی.
منیژه صداقتی
سلامتی
این مطلب را در جایی خواندم و بهتر دیدم با دوستانم در میان بگذارم اگر میخواهید سلامت باشید :
١-احساسات خود را بیان کنید.
٢-تصمیم گیری کنید .
٣-به دنبال را ه حلها باشید .
۴-در زندگی اهل تظاهر نباشید .
۵-واقعییتها را بپذیرید.
۶-اعتماد کنید .
٧-غم را از زندگی خود دور کنید.
منیژه صداقتی
تاریخچه شب یلدا
|
ازاد شو از بند خویش
ازاد شو از بند خویش ،زنجیر را باور نکن اکنون زمان زندگی است تاخیر را باور نکن حرف از هیاهو کم بزن از اشتیها دم بزن ، از دشمنی پرهیز کن ، شمشیر را باور نکن خود را ضعیف و کم ندان ، تنها در این عالم ندان تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن ، بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش زیبا و زشتش پای توست ،تقدیر را باور نکن تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن ، تصویر را باور نکن خالق تو را شاد افرید ازاد ، ازاد افرید
پرواز کن تا ارزو ، زنجیر را باور نکن .
منیژه صداقتی
ٍدوٍست دارم
اون ستاره ی غرور انگیزِ شب که میخواد طلسمِ شب رو بشکنه
چشم به راه نور خورشید دوباره میخواد از تاریکی ها دل بکنه
اون ترنم سپید دمِ صبح که تو چشمای قشنگت می شینه
یا که تصویر خدا رو یه شبی از تو آینه ی نگاهت می بینه
اون شمیم عاشقونه ی بهار که میخواد گل کنه گوشه یرخت
همه این حرف و حدیثای قشنگ همشون وصله به یک تبسمت
بذار عاشقونه من پا بگیرم توی دریای نگاه نازِ تو
تا که آفتابی بشه این دل من واسه ی نغمه ی خوب سازِ تو
دل من گرفت ولی هیچی نگفت تا واست شعر وترانه بیارم
همه حرفای نگفته جمع شده توی این جمله که من دوِِِست دارم
با احترام سعید نفری
قلب صورتی
نشته ام روی زمین. رو به روی همان قلب صورتی که زده ایم روی دیوار. گاهی اشک ها نمی گذارد درست چهره ها را ببینم.
به خودم دلداری می دهم همه این آدم ها هر کجای دنیا که باشی هر کجای دنیا که باشند فراموشت نمی کنند. خوشحالم که وقتی به هر کدامشان زل می زنم یاد تجربه و خاطره می افتم.
بعد که دقت می کنم می بینم همشان دارند می خندند. به تو نگاه می کنند و به تو لبخند زده اند. دلم گرم می شود...
حالا من 3 تا از همین قلب های صورتی را روی میز خانه و آزمایشگاه گذاشته ام.
تا یادم نرود که با وجود همین جمع بود که تجربه کردم گذشتن و پریدن و پرواز را...
نوشته شده توسط مریم شریف
...
دل دلایلی دارد که عقل به کلی از آن بی خبر است.
پاسکال
مریم سرحدی
کرم ضد افتاب
این مطلب دوست عزیزم sun flower در وبلاگش گذاشته خیلی خوشم اومد گفتم برای شما هم بزارم بخونید برای دیدن وبلاگش اینجا کلیک کنید
کرت ونه گات از معروف ترین و محبوب ترین نویسنده های معاصر آمریکاست، و معمولا در کارهایش طنز خاص خودش را دارد. او در سن هشتاد سالگی می گفت که می خواهد از کمپانی وینستون شکایت کند که چرا علی رغم تهدیدات روی بسته های سیگار، او به این سن رسیده و نمرده است! که بالاخره سه سال پیش در سن هشتاد و چهار سالگی درگذشت. از کتابهایش کتاب سلاخ خانه شماره 5 یه شاهکار واقعیست که هر کس آن را بخواند پشیمان نمی شود!
سخنرانی "ونه گات" مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT
اگر میخواستم برای آینده ی شما فقط یک نصیحت بکنم، راه مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه میکردم. خواص مفید آثار مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالی که سایر نصایح من هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی جز تجربه های پر پیچ و خم شخص بنده ندارند. اینک این نصایح را خدمتتان عرض میکنم.
قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، مهم نیست! روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را خواهید دانست که طراوت آن رو به افول گذارد. اما باور کنید تا بیست سال دیگر، به عکسهای جوانی خودتان نگاه خواهید کرد و به یاد می آورید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید. آن طور که تصور می کردید چاق نبودید. همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشید.
نگران آینده نباشید.اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط این را بدانید که نگرانی همان اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله ی جبر.
مشکلات اساسی زندگی شما بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به مخیله ی نگرانتان هم خطور نکرده اند، از همان نوعی که یک روز سه شنبه ی عاطل و باطل ناگهان احساس بد پیدا می کنید و نسبت به همه چیز بدبین میشوید!
با دل دیگران بی رحم نباشید و با کسانی که با دل شما بی رحم بوده اند، سر نکنید.
نخ دندان بکار ببرید.
عمرتان را با حسادت تلف نکنید. گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب. مسابقه طولانی است و ، سر انجام، خودتان هستید که با خودتان مسابقه میدهید.
ناسزا ها را فراموش کنید. اگر موفق به انجام این کار شدید راهش را به من هم نشان بدهید.
نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ کنید. صورت حسابهای بانکی و قبضها و ... را دور بیاندازید.
اگر نمی دانید می خواهید با زندگیتان چه بکنید، احساس گناه نکنید. جالبترین افرادی را که در زندگی ام شناخته ام در 22 سالگی نمی دانستند می خواهند با زندگیشان چه کنند. برخی از جالبترین چهل ساله هایی هم که می شناسم هنوز نمیدانند.
ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید. ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید. ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال هم دارد که در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان رقصکی هم بکنید. هرچه می کنید، نه زیاد به خودتان بگیرید، نه زیاد خودتان را سرزنش کنید. انتخابهای شما بر پایه ی 50 درصد بوده، همانطور که مال همه بوده..
دستورالعملهایی که به دستتان میرسد را تا ته بخوانید، حتا اگر از آنها پیروی نمی کنید.
از خواندن مجلات زیبایی پرهیز کنید. تنها خاصیت آنها این است که بشما بقبولانند که زشتید .
در شناخت پدر و مادر خود بکوشید. هیچ کس نمی داند که آنان را کی برای همیشه از دست خواهید داد. با خواهران و برادران خود مهربان باشید. آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند که بیش از هر کس دیگر در آینده به شما خواهند رسید.
به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند، ولی آن تک و توک دوستان جان جانی که با شما می مانند را حفظ کنید. برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی سخت بکوشید، زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید که به افرادی که در جوانی می شناختید محتاجید.
سفر کنید
برخی حقایق لاینفک را بپذیرید: قیمتها صعود می کنند، سیاستمداران کلک میزنند، شما هم پیر میشوید. و آنگاه که شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمتها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگترهایشان احترام میگذاشتند.
به بزرگترها احترام بگذارید.
توقع نداشته باشید که کس دیگری نان آور شما باشد. ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید. شاید هم همسر متمولی نصیبتان شده باشد. ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی کنید که کدام خالی میشود یا بشما جاخالی می دهد.
خیلی با موهایتان ور نروید وگرنه وقتی چهل سالتان بشود، شبیه موهای هشتاد ساله ها میشود. دقت کنید که نصایح چه کسی را می پذیرید، اما با کسانی که آنها را صادر می کنند بردبار و صبور باشید. نصیحت ، گونه ی دیگر غم غربت است. ارائه ی آن روشی برای بازیافت گذشته از میان تل زباله ها، گردگیری آن و ماله کشیدن بر روی زشتی ها و کاستی هایشان و مصرف دوباره ی آن به قیمتی بالاتر از آنچه ارزش دارد، است. اما اگر به این مسایل بی توجه هستید لااقل حرفم درمورد کرم ضد آفتاب بپذیرید.
ارش پیرزاده




