دوشنبه ها عصر

در دنیا هیچ بن بستی نیست یا راهی خواهیم یافت یا راهی خواهیم ساخت

کم کم یاد خواهی گرفت

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

 

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

 

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

 

خورخه لوییس بورخس

هانی

   + ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

پست پاپانی

زندگی زیر خروارها هوا مثل زندگی زیر خروارها خاکه
زمانی که نتونی آنچه هستی،باشی

دوستان دوشنبه ایی من

سلام ...

امروز ٢٩۶ روز از آغاز وبلاگ دوشنبه ها می گذره ...

و فکر می کنم با توجه به اینکه کلاس دوشنبه ها منحل شد این وبلاگ هم برای ترم زمستان نویسنده نداره .و از حالت رسمی خارج میشه ...

در این ٢٩۶ روز

١٣۵ مطلب نوشه شده که دوتای آن ناجوانمردانه سانسور شد

۴۶٨۵ بازید از وبلاگ شده

و ۵۶١ نظر درج شده

بیشترین بازدید مربوط به پست حذف شده علی خسروشاهی است با  ١١٣ بازدید

از علی خسروشاهی

هانی مفاخری

مریم سر حدی

سعید نفری

سیما کارخانه جی

که بسیار فعال بودن کمال تشکر دارم

همچنین از بقیه دوستان .....

این وبلاگ با همان رمز قدیمی مشتاق مطالب دوستان قدیمی هست و مطمئنا خواننده های خاص خودشو داره ...

 

فهرست مطالب درج شده از ابتدا تا کنون به شرح ذیل است

» یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ :: قبیله ی هیتا
» پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ :: شب یلدای دوران دانشجویی
» دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸٩ :: کوله‌ مسافر
» پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ :: قسمت!!
» سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ :: به بهانه ی شب یلدا
» یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ :: انتظار
» چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ :: بچه قورباغه و کرم
» چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ :: کویر
» سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ :: ترافیک
» سه‌شنبه ٢۵ آبان ۱۳۸٩ :: اگر الان نه پس کی ؟
» سه‌شنبه ٢۵ آبان ۱۳۸٩ :: سلامتی
» یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ :: تاریخچه شب یلدا
» جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ :: ازاد شو از بند خویش
» سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ :: سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
» دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ :: ٍدوٍست دارم
» جمعه ۱۴ آبان ۱۳۸٩ :: قلب صورتی
» پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ :: ...
» چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ :: کرم ضد افتاب
» یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ :: بهلول
» یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ :: نمیدانم...
» شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ :: ارزش!
» پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ :: احساسی غریب
» چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ :: هوشیاری
» دوشنبه ٢۶ مهر ۱۳۸٩ :: خدا از تو آسمون
» دوشنبه ٢۶ مهر ۱۳۸٩ :: بازگشت به اصل
» جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ :: "فرمان کوروش کبیر" روی فرش قرمز در ایران
» جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ :: ایمان
» چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ :: عذاب وجدان
» چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ :: دوستتون دارم !!!
» چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ :: پیشنهاد
» چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ :: عمه ی عطار
» سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ :: نظر سنجی
» دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ :: دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
» یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ :: کابوس
» یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ :: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد
» یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ :: دل نوشته
» شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ :: شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
» شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ :: روزمان مبارک
» شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ :: به بهانه ی روز دختر
» جمعه ۱۶ مهر ۱۳۸٩ :: دوستت دارم ها
» پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸٩ :: عادت
» سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ :: هنوزم، تیر و ترکش قلب‌و می‌شناسه..
» یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ :: لاک پشت
» شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ :: دلم گرفته
» شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ :: حکمت روزگار
» جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ :: دوستت دارم
» جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ :: آرزوهایی که حرام شدند
» پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ :: درد دله دخترانه ای با پدر
» پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ :: جعبه کفش
» یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ :: فراموش کن
» یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ :: خوشبختی
» یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ :: دنیای این روزای من
» شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩ :: ناکوک
» چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ :: وقتی مردی شما را بخواهد...
» سه‌شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸٩ :: خدا
» سه‌شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸٩ :: طنز
» پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ :: شکر
» سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ :: طنز
» سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ :: طنز
» سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ :: طنز
» سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ :: کلیه
» یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ :: شکلات سوخاری
» یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ :: ادامس
» چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ :: آب یخ‌زده در بطری، سرطان‌زاست
» چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ :: انار
» چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ :: ما
» پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ :: هجرت
» دوشنبه ٢۵ امرداد ۱۳۸٩ :: روزه
» جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ :: که بباخت هر چه بودش..
» یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ :: .
» جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ :: نگاه
» چهارشنبه ۶ امرداد ۱۳۸٩ :: چاکرا
» جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ :: ...Memento
» چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ :: گیلانیه
» یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ :: سوتی
» پنجشنبه ٢۴ تیر ۱۳۸٩ :: ور به تیغم بزنی ؛ با تو مرا خصمی نیست
» سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ :: کودکی
» جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ :: ورود هم کلاسیهای جدید
» سه‌شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸٩ :: هرگز کلام این چنین ناتوان نبوده است...
» شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ :: دختر باران
» چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ :: تقصیر
» پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ :: انتقاد
» سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ :: ...
» یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ :: ساعت
» جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ :: هم نفس
» پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ :: تولد یه وبلاگ جدید
» سه‌شنبه ٢۵ خرداد ۱۳۸٩ :: بزرگی گفته:
» سه‌شنبه ٢۵ خرداد ۱۳۸٩ :: تفاوت، تشابه آدم هاست
» سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ :: نویسنده جدید
» یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸٩ :: مکالمه ذهنی
» جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۸٩ :: مادر
» دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ :: چه کسی مانع پیشرفت ماست؟
» جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: کویر
» دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: راه‌حلی برای خاموش کردن سرزنش‌های والد
» جمعه ٢۴ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: سکانس دوم
» جمعه ٢۴ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: اطلاعات دوره جدید
» جمعه ٢۴ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: مسولیت دوره جدید با ماست
» چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: لحظه ...
» دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: آرزو
» یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ...
» جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: سمینار اثر
» پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: معاد
» چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: فراخوان مقاله نویسی
» دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: نه!دیگر هیچ چیز مهم نیست
» یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: پدر
» جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: آرش کمانگیر
» سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: یه شب بازم می خوام بیام
» سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: وصیت نامه مولانا
» جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: قانون دانه
» پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ترانه ای برای دوستای خوبم
» سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ :: کوهنورد
» یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ :: یادمان نرود آمده ایم زندگی کنیم...
» پنجشنبه ٢۶ فروردین ۱۳۸٩ :: کوری...
» پنجشنبه ٢۶ فروردین ۱۳۸٩ :: معرفی دو نویسنده جدید
» چهارشنبه ٢۵ فروردین ۱۳۸٩ :: شکست وجودندارد
» سه‌شنبه ٢۴ فروردین ۱۳۸٩ :: خوشامدگویی
» دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ :: ریشه های شخصیتی ایرانیان
» شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ :: ایران کشور عجیبیه
» چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ :: کجا قرار داریم؟
» سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ :: هرگز زود قضاوت نکن!!
» شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸٩ :: دیوارشیشه ای
» شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸٩ :: سال آزادی
» یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩ :: خدا
» پنجشنبه ۵ فروردین ۱۳۸٩ :: .
» پنجشنبه ۵ فروردین ۱۳۸٩ :: کامیون حمل زباله
» چهارشنبه ۴ فروردین ۱۳۸٩ :: دعا
» شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ :: پیش به سوی فردا
» یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ :: الکساندر فلمینگ
» یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ :: شفای زندگی
» یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ :: پیش به سوی سلامتی
» جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ :: دنیای ما
» دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ :: قدرت اندیشه
» یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ :: همه با هم

به امید  روزی که همین وبلاگ کمکمان کند باز دور هم جمع شویم

                                      

                                             با تشکر - آرش پیرزاده                                        

   + ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قبیله ی هیتا

یه روز سرد پاییزی اهالی قبیله ی هیتا دور هم جمع شدند تا تنها جشن سالانه شون رو برگزار کنند این جشن واسشون خیلی مهم بود چون اهالی فقط توی اون مراسم می تونستند شادی کنند وغصه هاشون رو فراموش کنند آخه اگه جشن و برگزار نمیکردند تا سال آینده هموشون از غصه می مردند.اهالی فکر می کردند با این کار می تونند بد رفتاریهای ریش سفید قبیله شون و فراموش کنند آخه ریش سفید قبیله ی هیتا همش درختای سبز جنگل رو قطع می کرد ،آب رودخونه رو آلوده می کرد،پرنده هارو تو قفس می کرد حتا با چند نفر از اهالی قبیله دعوا کرده بود.

اون اولا که ریش سفید قبیله تازه اومده بود وهنوز ریشش سیاه بود با خودش یه سرودی رو آورده بود که وقتی در همه ی مراسما نواخته می شد  همه ی اهالی برای احترام و تایید ریش سفید قبیله از جاشون بلند می شدند و می ایستادند چون اون سرود یاد آور و نماد پیروزی ریش سفیدقبیله به ریش سفیدای سابق بود

قبل از اینکه جشن شروع بشه اهالی از بازاری که اونجا بود چیزای مورد نیازشون رو خریدند وچیزایی که لازم نداشتند رو فروختند

سبد دخترک کوچیکی که توی بازار می چرخید پر بود از غذا ومیوه و لباس ولی خیالش خیلی ناراحت بود

جشن که می خواست شروع بشه یه هو همون سرود معروف نواخته شد وهمه اهالی به علامت احترام وتایید ریش سفید قبیله بلند شدند وایستادند

جشن برگزار شد واهالی یه عالمه شادی کردند

ولی اون روز هیشکی متوجه نشد که چرا اهالی به عنوان تایید واحترام به ریش سفید قبیله از جاشون بلند شده بودند

شاید واسه ی اهالی اصلا مهم نبود که جنگل سبزشون داره تبدیل به بیابون می شه و ماهیای رودخونه دارن می میرند وپرنده ها توی قفس دارن زجر می کشند

شایدم اهالی ترسیده بودند که نکنه ریش سفید قبیله با اونا دعوا کنه

 شایدم اهالی تو بازاراشون غیر از غذا ومیوه ولباس چیزای دیگه ای هم فروخته بودند

وقتی اهالی قبیله ی هیتا از جشن اومدند بیرون کنار بازار دختر بچه ی لبخند به لبی رو پیدا کردند که توی سبدش غیر از غذا ومیوه ولباس یه عالمه شرف داشت ولی چقدر حیف که از غصه مرده بود.....

با احترام سعید نفری

   + ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

شب یلدای دوران دانشجویی

در دوران دانشجویی که تقریبا از سال 78 شروع شد و هنوز هم تموم نشدهخجالت شبها یلدای هرسال معمولا شبهای متفاوتی بود. مثلا سال اول که همکلاسیها جشن گرفتن و ما جا موندیم. منم یه پسر شهرستانی خجالتی که تا اون سن نمیدونستم دختر چه شکلیه و از چه گونه ای از جانداران محسوب میشه همش تو کف این موندم که چرا نرفتم و هی این بچه ها که تعریف میکردن فلان دختر اومد شعر خوند و فلان پسر با فلان دختر حرف زدن، متعجب و پشیمان از این عمل خودم بودم. خوب این در کف بودنها و تلاش برای جبران این کمرویی منجر به این شد که در سالهای بعد خودم یکی از پایه های برگزاری جشن شب یلدا باشم. سال فکر کنم 82 بود که ما تصمیم گرفتیم استاد باستانی پاریزی رو به دانشکده مون دعوت کنیم. استاد پاریزی از اساتید دانشکده تاریخ بود و ما هم توی فارسی دبیرستانمون در موردش خونده بودیم و میدونستیم آدم حسابیه. فکر کنم البته این دعوت پیشنهاد مریم بود که در اون زمان ما هنوز هیچی بینمون نبود و حالا که بیشتر بهش فکر میکنم میبینم که این اولین پروژه مشترک من و مریم هم بود. مریم شماره استاد رو برای من جور کرد و منم به استاد زنگ زدم و قرار گذاشتم برم پیشش. خوب خیلی برام هیجان انگیز بود. دقیقا احساس میکردم به دیدن حافظ یا سعدی و مولانا دارم میرم. چون اسم استاد هم در کنار اینها توی فارسی یادگرفته بودم ودر مغزم در ناحیه این اساتید فایلشو ذخیره کرده بودم. پس از مشورت با بروبچ خلاصه یه خودنویس نفیس هم به عنوان هدیه خریدم و رفتم به دیدن استاد. خیلی کوتاه بود دیدار اما استاد کتابی با امضای خودشون به من دادن که در اون شعری در خصوص شب یلدا سروده بودن. اسم کتاب بود "محبوب سیاه و طوطی سبز".

 

محبوب سیاه و طوطی سبز

نکته بسیار جالب این بود که استاد اون شعر رو در زمان دانشجویی خودشون در خوایگاه کوی دانشگاه تهران واقع در خیابان امیرآباد سروده بودند و ما هم در اونموقع ساکن همون خوابگاه بودیم و استاد اونو تقدیم کردن به برنامه شب یلدای ما که توسط مجری در مراسم خونده شد. البته ایشون جشن رو نیومدن و من اون موقع نمیدونستم که باید برم نکته هامو چک کنم :)

قصه ما به سر رسید

تیم به اعلامش نرسید

یالا بچه ها بدویین که زیاد وقت نداریما

اسماعیل

11:47  9 دسامبر 2010  سنگاپور

   + ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کوله‌ مسافر

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

 

مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ که‌ باید.

 

مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود...

 

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

 

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت...

 

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نکردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

 

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

هانی

   + ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قسمت!!

در کلبه ی ایمان؛ من هر روز دیوانگی انسان‌هایی را می بینم، که هر مصیبتی را به خواست خدا تعبیر می کنند ، تقدّس و مذهب در عمل صحیح است، و شجاعت تنها به خاطر کسانی که نمی توانند از خودشان دفاع کنند ...
قسمت و خواست الهی اینجاست ؛ در فکر تو و در قلب تو ...و تصمیم تو در هر روز باعث می شود که تو انسان خوبی باشی یا اینکه نباشی...

.

ع.خ

   + ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

به بهانه ی شب یلدا

چند این شب و خاموشی؟  وقت است  که  برخیزم

وین آتش  خندان  را  با  صبح  برانگیزم

گر سوختنم  باید،  افروختنم  باید

ای عشق بزن  در من،  کز شعله  نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم،  در خون  دلم  دارم

تا خود به کجا آخر، با خاک  در آمیزم

چون کوه نشستم من،  با تاب  و تب  پنهان

صد زلزله  برخیزد، آنگاه  که  برخیزم

برخیزم  و بگشایم ، بند از دل  پرآتش

وین سیل گدازان  را ، از سینه  فرو ریزم

چون گریه  گلو گیرد ، از ابر  فرو  بارم

چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحر خیزان  دلواپس  خورشیدند

زندان شب  یلدا ،  بگشایم   و  بگریزم

                                  شعر از:  امیر هوشنگ ابتهاج(سایه)

 

مریم 

   + ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

انتظار

چترت را کنار ایستگاهی در مه جا بگذار

خیس و خسته به خانه بیا

نمی خواهم شاعر باشی

باران باش

همین برای هفت پشت روییدن گل کافی است

چه سرخ

چه سبز

چه غنچه

...

 

 

مریم سرحدی

   + ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

بچه قورباغه و کرم

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند

آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...

...و عاشق هم شدند.

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،

و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»

بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل هوا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»

بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم....

...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.

قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»

بچه قورباغه گفت قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل ها،

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...

من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را....

این دفعه ی آخر است که می بخشمت..»

  ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل دنیا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

او دم نداشت.

  کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

 بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

  «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»

 کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

  یک شب گرم و مهتابی،

کرم از خواب بیدار شد..

آسمان عوض شده بود،

درخت ها عوض شده بودند

همه چیز عوض شده بود...

اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

 بال هایش را خشک کرد.

بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می رسد،

یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

 پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»

  ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«....سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،

و درسته قورتش داد.

     و حالا قورباغه آنجا منتظر است...

...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....

...نمی داند که کجا رفته.

 

 جی آنه ویلیس

 

  --
از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد 

هانی

   + ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کویر

سفرمان از عصیان از خویشتن آغاز شده بود و ندایی در درونمان شعله می کشید،گام در راهِ کویر نهاده بودیم. راهی که خوابگاه ِهزاران ساله ی سکوت را به آوردگاهی سخت برای کارزارمان بدل کرده بود.

از هیاهوی عصر آهن وسرب فرزندان تردید تا شبِ کویرِلوت که ردپای نیاکانِ پرغرورمان را در خویش جای داده بود راهی نمانده بود.

در شب ِکویر به کارزاری دعوت شده بودیم.مرز تردید ویقین فرجام ِکارزارمان را روشن می کرد که کارزاری ابدی می نمود.آیا کسی وجود داشت که در پهنه ی ژرفترین بیدادگاهِ تاریکِ کویر حکم نابودی مهتاب را باطل کند؟

سردی شنهای کویر شمعهای رو به زوالِ آتشکده ی دلهایمان را به سخره گرفته بودو ما در کارزاری هول انگیز بودیم که صبحی تیره گون فرا رسید و باغی اسرار آمیز بر دیدگانمان جلوه گر شد باغ ِشاهزاده ماهان که هیبتِ هفت حوضِ پله ای آن،اسرار نامه ی هفت مرحله ی عرفانِ نیاکانمان را روایت می کردو بر بالای پله ی هفتم سرسرا و جایگاهِ خداوندی که آنجا نبود،گویی هزاران سال بودکه هرکسی در آنجا خدایی کرده بود بجز خداوند

 وما جدالمان سهمگین تر گشته بود شاید جدالی با خویشتن چه آنکه سفرمان از شورش بر ضد ناراستیهای خویشتنمان آغاز گشته بود.

پس ندایی درونمان طنین انداخت که: "اگر به جستجوی راز این جدال اید به کهن ترین کاشانه ی انسان رهسپار شوید"

وبه ناگاه روستایی دوازده هزار ساله بر دیدگانمان رخ نمود،روستایی که چینِ چهره ی اندک ساکنانش شکوه تاریخ یک ملت را به تردید می انداخت

خانه های سنگی میمند در دل کوه گواهِ دستانِ پینه بسته ی مردمان ِساده یی بود که تمام داراییشان لبخندی بود که آن را نیز پیشکشمان کردند

مردمان ساده یی که قسم راستشان آتش دانی بود که برآن نان می پختند ونام مادر.و هنوز تنها مشعلشان در شب ِ کویر نور دلهایشان بود که راه را از بیراهه بر آنان روشن می ساخت وهنوز اگر دست بر آسمان می ساییدند باران می بارید حتی در کویر.

و ما هنوز در نبردی بودیم که پیروزی نداشت غوغایی در ما افتاده بود که تردید آن را رهبری می کرد تا اینکه به اتاقی سنگی وارد شدیم

اتاقی که هیچ نداشت.سنگ بود و سنگ و پیرزن وپیر مردی بر سرسرای اتاق آرام و با شکوه نشسته بودند در انتظار زندگی وما هیچ نمی گفتیم.

ساحت امن کاشانه شان چیزی داشت که جدال درونیمان را به آرامش وصلحی ابدی بدل می نمودو خداوند نه در سرسرای باغ شاهزاده ماهان بلکه در کاشانه ی محقر آن دو پیر خانه کرده بودو مهتاب از مرگ رهانیده شده بود.

چیزی ما را از فرسنگها به کاشانه ی آنان کشانده بود تا راز تسکین جدال درونیمان را در یابیم

آنگاه به یکباره در چشمان پیر زن وپیر مرد چیزی یافتیم که کارزار درونیمان را به آرامشی شگرف بدل کرد.

آری در چشمان آن دو پیر ایمان شکفته بود.

با احترام سعید نفری

   + ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ترافیک

شاید باورت نشه که تو این شهر شلوغ که همه دارن از هم فرار می کنن

یکی عاشق ترافیک بود

یکی عاشق این بود که وقتی با توئه همه جا ترافیک باشه

تا بدون اینکه ازت بخواد، بیشتر باهات باشه

همه امیدش به این بود که ترافیک بشه

تا تو توی چشماش نگاه کنی

اما تو از ترافیک متنفر بودی

ترافیک که می شد فقط غر می زدی

هیچ وقت تو چشماش نگاه نمی کردی

آخه تو از ترافیک می ترسیدی

هیچ وقت نفهمیدی اون همه ی زندگی اش غرق شدن تو چشماته

هیچ وقت نفهمید چرا امن ترین جای با هم بودنتون شلوغیه شهره

...

الان اما

از ترافیک متنفره

آخه باعث می شه

همه چشمای خیس شو ببینن

آخه باعث می شه یادش بیاد

چقدر پشت این چراغای همیشه قرمز

انتظار نگاهتو کشید

...

 

مریم سرحدی

   + ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اگر الان نه پس کی ؟

دکتر شریعتی : لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم غافل از اینکه لحظه ها همان خوشبختی بودند.

همه ما خودمان را چنین متقاعد میکنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر :

شغلمان را تغییر دهیم         مهاجرت کنیم        با افراد تازه ای اشنا شویم

                        ازدواج کنیم

فکر میکنیم زندگی بهتر خواهد شد اگر :

ترفیع بگیریم        اقامت بگیریم        بچه دار شویم

خسته میشویم وقتی :

می بینیم رئیسمان نمی فهمد       زبان مشترک نداریم   همدیگر را نمی فهمیم

با خود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که :

رئیسمان تغییر کند         شغلمان را تغییر دهیم ، به جای دیگری سفر کنیم

همسرمان رفتارش را عوض کند  ، یک ماشین شیک تر داشته باشیم

بچه هایمان ازدواج کنند   ،به مرخصی برویم  ، و در نهایت باز نشسته شویم

حقیقت این است که برای خوشبختی ،هیچ زمانی بهتر از همین الان نیست 

اگر الان نه پس کی ؟

زندگی همواره پر از چالش است 

بهتر است که این واقعییت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسائل شاد و خوشبخت زندگی کنیم.

به خیالمان که زندگی ،همان زندگی دلخواه ،موقعی شروع میشود که موانعی که 

سر راهمان هستند کنار بروند .

مشکلی هم اکنون با ان دست وپنجه نرم می کنیم ، کاری که باید تمام کنیم

زمانی که باید برای کاری صرف کنیم 

بدهی هایی که باید پرداخت کنیم      و....

بعد از ان زندگی ما زیبا ولذت بخش خواهد شد 

دور از اینکه وقتی همه اینها را تجربه کردیم تازه می فهمیم که زندگی همین 

چیز هایی است که انها را موانع می شناختیم .

این بصیرت به ما یاری می دهد که دریابیم جاده ای به سوی خوشبختی وجود ندارد .خوشبختی خود همین جاده است ،بیایید از هر لحظه لذت ببریم.

خوشبختی یک سفر است نه یک مقصد هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای 

شاد بودن نیست ،زندگی کنید و از لحظه لذت ببرید.

تو از جمله کسانی هست که برای در میان گذاشتن این پیام در خاطر من بودی.

منیژه صداقتی  

   + ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سلامتی

این مطلب را در جایی خواندم و بهتر دیدم با دوستانم در میان بگذارم اگر میخواهید سلامت باشید :

١-احساسات خود را بیان کنید.

٢-تصمیم گیری کنید .

٣-به دنبال را ه حلها باشید .

۴-در زندگی اهل تظاهر نباشید .

۵-واقعییتها را بپذیرید.

۶-اعتماد کنید .

٧-غم را از زندگی خود دور کنید.

منیژه صداقتی

   + ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

تاریخچه شب یلدا

تاریخچه شب یلدا

شب یلدا، درازترین شب سال و یکی از بزرگترین جشن های ایرانیان است. ایرانیان همواره شیفته شادی و جشن بوده اند و این جشن ها را با روشنایی و نور می آراستند. آنها خورشید را نماد نیکی می دانستند و در جشن هایشان آن را ستایش می کردند. در درازترین و تیره ترین شب سال، ستایش خورشید نماد دیگری می یابد. مردمان سرزمین ایران با بیدار ماندن، طلوع خورشید و سپیده دم را انتظار می کشند تا خود شاهد دمیدن خورشید باشند و آن را ستایش کنند. خوردن خوراکی ها و مراسم دیگر در این شب بهانه ای است برای بیدار ماندن.

ریشه کلمه یلدا متعلق به زبان سریانی است و به معنای تولد یا میلاد است. در برخی منابع آمده است که پس از مسیحی شدن رومیان، سیصد سال پس از تولد عیسی مسیح، کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عیسی پذیرفت، زیرا زمان دقیق تولد وی معلوم نبود. در واقع یلدا یک جشن آریایی است و پیروان میترائیسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می کرده اند. وقتی میترائیسم از تمدن ایران باستان به سایر جهان منتقل شد در روم و بسیاری از کشورهای اروپایی روز 21 دسامبر به عنوان تولد میترا جشن گرفته می شد ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباه محاسباتی، این روز به 25 دسامبر انتقال یافت و از سوی مسیحیان به عنوان روز کریسمس جشن گرفته شد. از این روست که تا امروز بابا نوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر می شود و درخت سرو و ستاره بالای آن هم یادگاری از کیش مهر است.

در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند که همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق کامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یکم دی‌ماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.

خورشید در حرکت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریکی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز می‌گردد که نتیجه آن افزایش روشنایی روز و کاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانروز خورشید اندکی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌کند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معکوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد و آنرا گرامی و فرخنده می‌داشتند. 

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است که یکی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی که از لازمه‌های آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکی‌های فراوان برای بیداری درازمدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.

تنوع برگزاری یلدا

یکی از آیین های شب یلدا در ایران، تفال با دیوان حافظ است. مردم دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند و فال دل خویش را از او طلب می کنند. در برخی دیگر از نقاط ایران نیز شاهنامه خوانی رواج دارد. نقل خاطرات و قصه گویی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند. اما همه این ها ترفندهایی است تا خانواده ها گرد یکدیگر جمع شوند و بلندترین شب سال را با شادی و صفا سحر کنند.

در سراسر ایران زمین، جایی را نمی یابید که خوردن هندوانه در شب یلدا جزو آداب و رسوم آن نباشد. در نقاط مختلف ایران، انواع تنقلات و خوراکی ها به تبع محیط و سبک زندگی مردم منطقه مصرف می شود اما هندوانه میوه ای است که هیچ گاه از قلم نمی افتد، زیرا عده زیادی اعتقاد دارند که اگر مقداری هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک یعنی زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر آنها غلبه نخواهد کرد.

یکی از دلایل گرفتن جشن دراین شب زاده شدن ایزدمهر است.

مهر به معنای خورشید و یکی از بغان ایرانی و هندی است و تاریخ پرستش به سال ها پیش از زرتشت می رسد. پس از ظهور زرتشت، این پیامبر ایرانی خدای بزرگ را اهوارمزدا معرفی کرد. ایزدان و بغان را به دو دسته اهورایی و دیوانی تقسیم کرد. در باور زرشتی، بغان تیره اهورایی ستوده و تیره دیوانی نکوهیده شود. یکی از ایزدان اهواریی مهر ایرانی و هنی بود. مهر ایزدی نیک است و قسمتی از اوستا به نام او، نام گذاری شده است. در مهریشت اوستا آمده است: «مهر از آسمان با هزاران چشم بر ایرانی می نگرد تا دروغی نگوید».

ایزد مهر در یکی از شهرهای خاوری ایران از دوشیزه ای به نام ناهید زاده شد. پس از مدت اندکی کشور به کیش مهرپرستی گروید. مهرپرستی از مرزهای ایران فراتر و به رم رفت. پادشاهان رم به آن گرویدند و دین رسمی رم شد. «یولیانوس» یا «ژولیان» یکی از پادشاهان رومی گروه گروه مردم ترسا را به دین مهر می کشاند و دعوت می کرد. هنوز هم نیایش های این شاه رومی با مهر برجاست. «ای پدر در آسمان نیایش مرا بشنو» «یولیانوس» در این نیایش خدا را پدر می نامد. این اسمی بود که ترسایان به تقلید از مهرپرستان بر خدای خود گذاشتند. رومیان سال های بسیار تولد مهر و شب چله را جشن می گرفتند و آن را آغاز سال می دانستند. حتی پس از گسترش دین مسیحیت، باز کشیشان نتوانستند از گرفتن این جشن ها جلوگیری کنند و به ناچار مجبور شدند به دروغ این شب را زادروز تولد عیسی معرفی کنند تا روز 25 دسامبر را به بهانه تولد عیسی جشن بگیرند نه تولد ایزدمهر،‌ هنگامی که به آیین و مراسم مسیحیان در کریسمس نگاه می کنیم بسیاری از نشانه های ایرانی این مراسم را در می یابیم. ایرانیان قدیم در شب چله درخت سروی را با دو رشته نوار نقره ای و طلایی می آراستند. بعدها مسیحیان درخت کاج را به تقلید از مهرپرستان و ایرانیان تزیین کردند. مهر از دوشیزه با کره ای به نام آناهیتا در درون غاری زاده شد که بعدها مسیحیان عیسی را جایگزین مهر و مریم را جایگزین آناهیتا قرار دادند. یکی دیگر از وام گیری های مسیحیان از مهرپرستان، روز مقدس مسیحی یعنی یکشنبه است.

Sunday به معنی روز خورشید یا مهر است که روز مقدس مهرپرستان بود. ارنست رنان درباره آیین مهرپرستی گفته است:‌ «اگر عیسویت به هنگام گسترش خود بر اثر بیماری مرگ ماری باز می ایستاد، سراسر جهان به آیین مهر می گروید».

 

در آیین کهن , بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و همه‌ی برده‌ها و خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگی یکسان بودند( صحت این امر موکد نیست , شاید تنها افسانه باشد ) . جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. متل گویی که نوعی شعرخوانی و داستان خوانی است در قدیم اجرا می شده است به این صورت که خانواده ها در این شب گرد می آمدند و پیرتر ها برای همه قصه تعریف می کردند . آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند , این میوه ها که اکثرا" کثیر الدانه هستند , نوعی جادوی سرایتی محسوب می شوند که انسان ها با توسل به برکت خیزی و پر دانه بودن آنها , خودشان را نیز مانند آنها برکت خیز می کنند و نیروی باروی را در خویش افزایش می دهند . در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

شرق شناسان و مورخان متفق القولند که ایرانیان نزدیک به ? هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز و آذر ماه را که درازترین و تاریک ترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می مانند، در کنار یکدیگر خود را سرگرم می کنند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیه آنان را تضعیف نکند و با به روشنی گراییدن آسمان (حصول اطمینان از بازگشت خورشید در پی یک شب طولانی و سیاه که تولد تازه آن عنوان شده است) به رختخواب روند و لختی بیاسایند.

مراسم شب یلدا (شب چله) از طریق ایران به قلمرو رومیان راه یافت و جشن «ساتورن» خوانده می شد. جشن ساتورن پس از مسیحی شدن رومی ها هم اعتبار خود را از دست نداد و ادامه یافت که در همان نخستین سده آزاد شدن پیروی از مسیحیت در میان رومیان، با تصویب رئیس وقت کلیسا، کریسمس (مراسم میلاد مسیح) را ?? دسامبر قرار دادند که چهار روز و در سال های کبیسه سه روز بیشتر از یلدا (شب ?? دسامبر) فاصله ندارد و مفهوم هر دو واژه هم یکی است. از آن پس این دو میلاد تقریباً باهم برگزار می شده اند.

آراستن سرو و کاج در کریسمس هم از ایران باستان اقتباس شده است، زیرا ایرانیان به این دو درخت مخصوصاً سرو به چشم مظهر مقاومت در برابر تاریکی و سرما می نگریستند و در خور روز؛ در برابر سرو می ایستادند و عهد می کردند که تا سال بعد یک نهال سرو دیگر کشت کنند.

پیشتر، ایرانیان (مردم سراسر ایران زمین) روز پس از شب یلدا (یکم دی ماه) را خور روز و دی گان؛ می خواندند و به استراحت می پرداختند و تعطیل عمومی بود. در این روز عمدتاً به این لحاظ از کار دست می کشیدند که نمی خواستند احیاناً مرتکب بدی کردن شوند که میترائیسم ارتکاب هر کار بد کوچک را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می شمرد. هرمان هیرت، زبان شناس بزرگ آلمان که گرامر تطبیقی زبان های آریایی را نوشته است که پارسی از جمله این زبان ها است نظر داده که دی- به معنای روز- به این دلیل بر این ماه ایرانی گذارده شده که ماه تولد دوباره خورشید است. باید دانست که انگلیسی یک زبان گرمانیک (خانواده زبانهای آلمانی) و از خانواده بزرگ تر زبان های آریایی (آرین) است. هرمان هیرت در آستانه دی گان به دنیا آمده بود و به زادروز خود که مصادف با تولد دوباره خورشید بود، مباهات بسیار می کرد.

فردوسی به استناد منابع خود، یلدا و خور روز، را به هوشنگ از شاهان پیشدادی ایران (کیانیان که از سیستان پارس برخاسته بودند) نسبت داده و در این زمینه از جمله گفته است:

که ما را ز دین بهی ننگ نیست

به گیتی، به از دین هوشنگ نیست

همه راه داد است و آیین مهر

نظر کردن اندر شمار سپهر

آداب شب یلدا در طول زمان تغییر نکرده و ایرانیان در این شب، باقیمانده میوه هایی را که انبار کرده اند و خشکبار و تنقلات می خورند و دور هم گرد هیزم افروخته و بخاری روشن می نشینند تا سپیده دم بشارت شکست تاریکی و ظلمت و آمدن روشنایی و گرمی (در ایران باستان، از میان نرفتن و زنده بودن خورشید که بدون آن حیات نخواهد بود) را بدهد، زیرا که به زعم آنان در این شب، تاریکی و سیاهی در اوج خود است.

واژه یلدا، از دوران ساسانیان که متمایل به به کارگیری خط (الفبای از راست به چپ) سریانی شده بودند به کار رفته است. یلدا- همان میلاد به معنای زایش- زاد روز یا تولد است که از آن زبان سامی وارد پارسی شده است. باید دانست که هنوز در بسیاری از نقاط ایران مخصوصاً در جنوب و جنوب خاوری برای نامیدن بلندترین شب سال، به جای شب یلدا از واژه مرکب شب چله (?? روز مانده به جشن سده، شب سیاه و سرد) استفاده می شود?

خور روز (دی گان)

پاییز هزار‌رنگ می‌رود و زمستان سپیدرنگ از راه می‌رسد، و در این میان شبی است بلند و پر از رمز و راز. شبی به بلندای یک فرهنگ، فرهنگی چند هزار ساله با آیین و رسومی رنگارنگ به سان پاییز و درون‌مایه‌ای پاک و سپید به رنگ زمستان.

http://www.aftab-magazine.com/d5/images/yalda.jpg

شب چله، یلدا، میلاد مهر، خورشید شکست‌ناپذیر١، یا هر آن‌چه آن را بنامید، آخرین شب پاییز و دیرپا‌ترین شب سال است. ساکنان فلات ایران، از چندین هزار سال پیش این شب را گرامی داشته‌اند. درحالی‌که در هیچ دوره‌ای از تاریخ کشورمان، هیچ حکومتی اصراری به گرامی‌داشت این شب نداشته است، اما هم‌چنان ایرانیان این شب را پاس می‌دارند و در زنده نگه‌داشتن این آیین می‌کوشند. تداوم دیرگاه این جشن، سخن از کهن‌سالی و قدمت آن دارد.

با وجود ریشه‌ی چند هزار ساله‌ی این آیین در فرهنگ ملی ایرانیان، اتفاق نظری مبنی بر سبب پیدایش و گرامی‌‌داشت آن وجود ندارد. روایات مختلفی در باب نام‌گذاری و چگونگی پیدایش این آیین‌ها آمده است. برخی معتقدند که مردم باستان، این شب را شب تولد خورشید می‌پنداشتند و گروهی بر این باورند که ظهور یا تولد مهر (میترا) در این شب صورت پذیرفته است. بعضی دیگر این شب را مصادف با میلاد عیسی مسیح (ع) می‌دانند، درحالی‌که برخی می‌گویند پس از گرویدن پیروان آیین مهر به مسیحیت، این شب که جزو مهم‌ترین اعیاد آیین مهر است، به‌عمد روز میلاد مسیح نامیده شد تا اربابان کلیسا با استفاده از التقاط این دو مناسبت نفوذ بیشتری در میان مردم داشته باشند.

بنا به اهمیت این درازآهنگ‌ترین شب سال در فرهنگ چند هزار ساله‌ی ایرانیان، سرمقاله‌ی این نسخه‌ی آفتاب را به بررسی پیشینه‌ی تاریخی شب چله اختصاص داده‌ایم. در این مجال به ریشه‌های به‌جامانده و مرتبط با آیین مهر خواهیم پرداخت و در ادامه به رابطه‌ی شب یلدا و میلاد مسیح. هم‌چنین از ردپای این آیین در فرهنگ تمدن‌های دیگر سخن خواهیم گفت. در آخر از اثرات و نشانه‌های چله و یلدا در ادبیات فارسی کهن و ایران امروز نمونه‌هایی خواهیم آورد.

چلّه‌ی دیروز

عدد چهل از گذشته‌های دور جایگاه ویژه‌ای در فرهنگ ما داشته است. ایرانیان باستان زمستان را به دو بخش چهل روزه تقسیم کرده‌اند: «چله‌ی بزرگ» و «چله‌ی کوچک». شب آخر آذر از آن جهت چله نامیده شده است که آغاز چله‌ی بزرگ و آمدن سرمای زمستان را هشدار می‌دهد. درست چهل روز بعد از شب چله، جشن سده به پایان رسیدن چله‌ی بزرگ زمستان را ندا می‌دهد. در چهل روز دوم سرمای زمستان کم‌تر است و آسیب کم‌تری می‌رساند و از آن جهت آن را چله‌ی کوچک می‌نامند.٢

مردم دوران کهن با طبیعت و تضادهای آن خو داشتند و از آن‌جا که به دامداری یا کشاورزی مشغول بودند گردونه‌ی زندگی خود را بر چرخه‌ی طبیعت استوار ساختند. چرا که تغییر فصول و بلندی یا کوتاهی شب و روز تأثیری مستقیم بر زندگی آن‌ها داشته است. گرما، نور و بلندی روزها نشانه‌هایی نیک و پسندیده بودند و در مقابل سرما، زمستان و تاریکی شب پدیده‌هایی نه چندان مطلوب.

بسیاری بر این باورند که ریشه‌ی پاس‌داشت شب چله میراث قوم «کاسپ‌ها» است. کاسپ‌ها از اولین اقوام آریایی هستند که وارد ایران شدند.٣ آن‌ها مردمانی با چشم‌های کبودرنگ و موهای بور بودند که ابتدا در گیلان امروزی سکنی گزیدند و پس از چندی به نقاط دیگر ایران مهاجرت کردند.۴ کاسپ‌ها قوم نیرومندی بودند و تمدن توانمندی را پایه‌گذاری کردند. از جمله تمدن‌های آبی (Hydraulic Civilizations) که می‌توان از زیگورات چغازنبیل، آسیاب‌ها و قنات‌های شوشتر به‌عنوان آثار باقی‌مانده از تمدن کاسپ‌ها نام برد۵۶. هم‌چنین پل‌های بسیاری با نام آناهیتا در سراسر ایران ساختند و با ساخت چهارتاقی‌هایی توانستند انحراف ٢٣ درجه‌ی مدار زمین در گردش به دور خورشید را اندازه‌گیری کنند.٧ کاسپ‌ها با استفاده از این ابزار به تقویمی دقیق دست یافتند و دریافتند که پس از آخرین شب پاییز بر طول روزها اندک‌اندک افزوده شده و از طول شب‌های سرد کاسته می‌شود.

http://www.aftab-magazine.com/d5/images/mitra.jpg

نقشی از میترا (مهر)

در آن زمان آیین مهر (آیین زروانی) در میان ساکنان فلات ایران رواج داشته است. مهر و ناهید (میترا و آناهیتا) به‌عنوان دو ایزد نیایش می‌شده‌اند. «مهر»، ایزد فروغ، نگهبان پیمان و پشتیبان پرتو پگاهی است و «ناهید»، ایزد پاکی، زایش و برکت، فرشته‌ی آب‌ها و باران. پیروان آیین مهر آخرین شب پاییز را مصادف با تولد خورشید می‌‌دانسته‌اند٨، همان‌گاه که از دل سیاهی شبی درازآهنگ و سرد، ایزدمهر در یک غار گود و کم‌ارتفاع از میان کوه‌های البرز ظهور می‌کند و خورشید گرم و نورافزا را به ارمغان می‌آورد. برخی به اشتباه مهر را همان خورشید گرفتند و شب چله را در واقع شب میلاد خورشید می‌دانند. در کتاب «از اسطوره تا تاریخ» به نقل از دکتر مهرداد بهار می‌خوانیم: «شب یلدا، تولد مهر یا میترا نیست، بلکه تولد خورشید است. مهر با خورشید تفاوت‌هایی دارد». از نظر تقویم مردم ایران باستان، چله، شب تولد خورشید است و حال آن‌که بر اساس اسطوره‌ها خورشید و مهر ارتباط نزدیکی دارند ولی یکی نیستند.

پیروان آیین مهر یا زروانی، بلندتر شدن روزها را از برکت حکم‌رانی ایزد مهر بر زمین می‌دانستند و کوتاه‌تر شدن شب‌ها را نشانه‌ای از غلبه‌ی او بر اهریمن. آن‌ها در شب چله به پای‌کوبی و جشن و سرور می‌پرداختند تا شکست اهریمن را جشن بگیرند و گاه تا دمیدن پرتو پگاه در دامنه‌ی کوه‌های البرز به انتظار باززاییده‌شدن خورشید می‌نشستند. برخی در مهرابه‌ها٩ (نیایشگاه‌های پیروان آیین مهر) به نیایش مشغول بودند تا پیروزی مهر و شکست اهریمن را از خداوند طلب کنند.

پس از گرویدن ایرانیان به آیین زرتشت، آداب و رسوم آیین مهر نه‌تنها فراموش نشد بلکه جزوی از آیین و مراسم زرتشتی به‌حساب می‌آمد. بنا بر روایت ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه، زرتشتیان روز اول دی را خور‌روز (روز خورشید) می‌نامند و جشن این روز را نودروز١٠. این نام‌گذاری از آن جهت است که از چله تا نوروز نود روز فاصله است. هم‌چنین در کتاب قانون مسعودی آمده‌است که اولین روز از دی‌ماه را خرم‌روز یا خره‌روز می‌نامند١١. این روز را منتسب به اهورامزدا می‌دانستند و یکی از روزهای چهارگانه‌ی جشن‌های دی‌گان است. حتی هنگامی که ساسانیان دین زرتشت را دین رسمی کشور کردند اهمیت آیین مهر در زندگی مردم و در نهادهای حکومتی آشکار بود. این اهمیت در نقوش بازمانده‌ی عهد ساسانی به‌روشنی نمایان است. در نقش رستم، ناهید تاج پادشاهی را به شاه اعطا می‌کند و در طاق بستان میترا شاهد اعطای فر ایزدی از طرف اهورامزدا به اردشیر اول است. بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و همه‌ی برده‌ها و خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگی یکسان بودند ....

میلاد خورشید در تمد‌ن‌های دیگر

تمدن‌های مختلفی شب آخر پاییز را به عنوان روز میلاد خورشید جشن می‌گرفتند. آداب بسیاری از این جشن‌ها تشابهات زیادی با مراسم شب چله‌ی ایرانیان دارد و حتی در بعضی موارد نفوذ فرهنگ ایران باستان به عنوان ریشه‌ی پیدایش این آیین‌ها قابل اثبات است.

در حدود ۴٠٠٠ سال پیش در مصر باستان جشن «باززاییده‌شدن خورشید»، مصادف با شب چله، برگزار می‌شده است. مصریان در این هنگام از سال به مدت ١٢ روز، به نشانه‌ی ١٢ ماه سال خورشیدی، به جشن و پای‌کوبی می‌پرداختند و پیروزی نور بر تاریکی را گرامی می‌داشتند. هم‌چنین از ١٢ برگ نخل برای تزیین مکان برگزاری جشن استفاده می‌نمودند که نشانه‌ی پایان سال و آغاز سال نو بوده است.١٢.

در روم باستان مراسمی برای پاس‌داشت کیوان یا زحل (خداوند زراعت) به مدت هفت روز، از١٧ تا ٢٣ دسامبر، برگزار می‌شده است١٣. هم‌چنین اولین روز زمستان روز بزرگ‌داشت خداوند خورشید بوده است و آ‌ن را خورشید شکست‌ناپذیر، ناتالیس انویکتوس، می‌نامیدند. جشن خداوند زراعت و جشن خورشید شکست‌ناپذیر از آن دسته از جشن‌ها هستند که با نفوذ آیین مهر رواج پیدا کردند ١۴. بنا بر رسم ایرانیان، بزرگان رومی در این روز جامه‌ی مردم عادی را بر تن می‌کردند و بردگان خود را آزاد می‌نمودند. شاه به میان مردم آمده و شخصی عادی را که از نجیب‌زادگان نبود بر سریر شاهی می‌نشاندند. از جنگیدن در این روز خودداری می‌کردند و روز را با صلح و آشتی به شب می‌رساندند١٣.

http://www.aftab-magazine.com/d5/images/mitra-anahita.jpg

نقشی از میترا و آناهیتا

آیین مهر توسط بازرگانان آسیای صغیر به یونان و روم باستان رسید و پیروان زیادی در میان اقشار مردم پیدا کرد١۵. در حدود ٧۵ پیکره و بیش از صد نقش مهر یا میترا در شهر رم در ایتالیا یافت شده است١۶. به‌خصوص در درجات مختلف ارتش روم که خود را پشتیبان نیکی‌ها و نگهبان درستی‌ها می‌دانستند، میترا، ایزد پاسبان نور، از جای‌گاه ویژه‌ای برخوردار بود. نفوذ آیین مهر یا میترا در روم و یونان باستان به اندازه‌ای بوده است که هم‌اکنون ردپای آن در مراسم و آ‌یین‌های محلی و مذهبی اروپاییان دیده می‌شود. بسیاری از سنت‌های مخصوص کریسمس میراث روم باستان و در نتیجه آیین مهر است١٧.

کلمه‌ی نوئل از ریشه‌ی رومی ناتال به معنی تولد است و همان‌گونه که ذکر شد نام جشن رومیان ناتالیس اینوکتوس١٨ بوده‌است. هم‌چنین بابانوئل با کلاهی شبیه کلاه موبدان آیین مهر ظاهر می‌شود. از همه جالب‌تر، درخت کاجی است که در مراسم کریسمس تزئین می‌شود. این درخت کاج و ستاره‌ی روی درخت نیز میراث آیین مهر است١٩. رومیان در این جشن‌ها از درختان همیشه سبز چون کاج استفاده می‌کردند و سبزی همیشگی آن را نشانه‌ی قدرت و غلبه‌ی میترا بر سرما و زمستان می‌دانستند. در کنده‌کاری‌های باقی‌مانده از آیین مهر، درخت سرو یا کاج در کنار مهر و آناهیتا دیده می‌شود و هم‌چنین در نقوش تزئینی ایرانی به شکل بته‌جقه ترسیم می‌شده است.

هم‌چنین در قسمت‌هایی از روسیه‌ی جنوبی هم‌اکنون جشن‌های مشابهی به‌مناسبت چله برگزار می‌کنند. این آیین‌ها شباهت بسیاری با مراسم شب چله دارد. رقص مخصوص این شب یادآور نحوه‌ی برداشت محصول کشاورزان در این هنگام از سال است. یهودیان نیز در این شب جشنی با نام «ایلانوت» (جشن درخت) برگزار می‌کنند و با روشن‌کردن شمع به نیایش می‌پردازند.٢٠.

یلدای دیروز

یلدا واژه‌ای سریانی است به معنی میلاد و تولد. روشن نیست که این لغت سریانی چه زمانی و چگونه وارد زبان پارسی شده است٢١. احتمال می‌رود که بعد از کشتار دسته‌جمعی مسیحیان اولیه در امپراطوری روم و مهاجرت مسیحیان سریانی پس از این کشتارها به امپراطوری ساسانی، لغت یلدا وارد زبان پارسی شده باشد٢٢.

روایات گوناگونی مبنی بر این که یلدا هنگام تولد کیست وجود دارد. گروهی بر این باورند که یلدا همان هنگام میلاد خورشید و ظهور ایزد نور، مهر است که در چرخشی تاریخی با مهاجرت مسیحیان سریانی به ایران بازگشته است. گروهی دیگر بر این رأی هستند که یلدا ٢١ دسامبر مصادف با میلاد عیسی مسیح است و این‌که مسیحیان امروزی روز ٢۵ دسامبر را تولد مسیح می‌دانند اشتباه گاه‌شماری بوده است.

هنگام توسعه‌ی آیین مهر در اروپا، مراسم شب چله به عنوان روز زایش مهر و نور و راستی با شکوه تمام برگزار می‌شده است و پس از استیلای مسیحیت در اروپا، آداب و رسوم آیین مهر که در زندگی مردم و به‌خصوص در میان رومیان نفوذ کرده بود هم‌چنان باقی ماند و با آمدن دین جدید رنگ نباخت. تا سال ٣۵٠ میلادی تمام فرقه‌های مختلف مسیحیت متفق‌القول روز ششم ژانویه را روز میلاد مسیح می‌دانستند.٢٣ ولیکن نفوذ آیین مهر کلیسای روم را بر آن داشت تا روز تولد عیسی مسیح را مطابق با تولد مهر یا میترا قرار دهد تا از التقاط این دو مناسبت نفوذ بیشتری بر زندگی مردم داشته باشد و بزرگ‌ترین جشن آیین مهر را در خود حل کند٢۴. با قدرتمند شدن کلیسای رم و پس از گذشت زمان، فرقه‌های دیگر مسیحیت به این سمت و سو گرویدند. لیکن هنوز کلیسای ارمنی و ارتدوکس شرقی روز ششم ژانویه را روز میلاد مسیح می‌دانند٢۵. آن‌چه از نظر پژوهشگران مسلم است این است که ٢١ یا ٢۵ دسامبر با توجه به اشاره‌های انجیل٢۶ به فصل زراعت و اعتدال هوا و هم‌چنین تاریخ دوران اولیه‌ی مسیحیت، روز میلاد عیسی مسیح نیست و نفوذ آیین مهر در رسوم کلیسا نیز غیرقابل‌انکار است. نخستین مایه‌های جشن کریسمس وایلانوت میراث و هدیه‌ی ایران کهن به جهانیان است که خود تا به امروز در زنده‌نگه‌داشتن آن کوشیده‌است٢۴.

به‌هرروی در ایران امروز شب یلدا و شب چله به عنوان واژگانی مترادف درآمده‌اند و کمتر از ارتباط لغوی یلدا با میلاد خورشید، ظهور مهر یا میلاد مسیح سخن می‌رود.

یلدای امروز

بعد از ورود اسلام به ایران، اهمیت مذهبی گرامی‌داشت شب چله از بین رفت ولی ایرانیان این سنت کهن را هنوز پاس می‌دارند.

http://www.aftab-magazine.com/d5/images/yalda2.jpg

ارکان سفره‌ی شب چله

هندوانه و انار از ارکان سفره‌ی این شب هستند. قرمزی این دو میوه یادآور سرخی طلوع خورشید است و از میراث آیین مهر. جدا از این دو میوه‌ی مخصوص، ایرانیان نقاط مختلف کشور، به شیوه‌های متفاوتی سفره‌ی خود را تزئین می‌کنند.

در خطه‌ی شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچه‌ای تزیین شده به خانه‌ی تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانه‌ی عروس می‌برند. سفره‌ی مردم شیراز مثل سفره‌ی نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود است.

همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزن. همه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. در شهرهای خراسان خواندن شاهنامه‌ی فردوسی در این شب مرسوم است. درحالی‌که حافظ‌خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده است.

یلدا در ادبیات کهن

در فرهنگ عامیانه‌ی مردم، شب یلدا و شب چله، شب دوستی است. شب بار عام و کارهای خیریه است. مردم ایران که اکثراً کشاورز یا دام‌دار بوده‌اند، آموخته‌اند تا سرمای زمستان را بهانه‌ای برای دورهم جمع‌شدن و جشن به پایان رساندن یک سال زراعی بدانند. لیکن در فرهنگ ادبی و رسمی کشورمان، یلدا اغلب چهره‌ی تاریک و خشن شبی طولانی است. شبی که عشاق به انتظار به سرآمدن آن هستند. طولانی و تاریک بودن یلدا استعاره‌ایست برای فراق جان‌کاه معشوق، تنهایی و انتظار وصال و گاه گیسوی سیاه و بلند یار.

و در پایان چندبیتی در این مضمون می‌خوانیم:

حافظ:
صحبت حکام، ظلمت شب یلدا است
نور ز خورشید خواه بو که برآید

سعدی:
هنوز با همه دردم امید درمان است
که آخری بود آخر شبان یلدا را

اوحدی:
شب هجرانت ای دلبر، شب یلدا است پنداری
رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری

خاقانی:
تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف
تو شمع فروزنده و گیتی شب یلدا

عنصری:
چون حلقه ربایند به نیزه، تو به نیزه
خال از رخ زنگی بربایی شب یلدا

منوچهری:
نور رایش تیره‌شب را روز نورانی کند
دود چشمش روز روشن را شب یلدا کند

مسعود سعد:
کرده خورشید صبح ملک تو
روز همه دشمنان شب یلدا

ناصرخسرو:
او بر دوشنبه و تو بر آدینه
تو لیل قدر داری و او یلدا

هم‌چنین ارتباط عیسی مسیح با این شب در اشعار امیر معزی و سنائی غزنوی مشهود است.

امیر معزی:
ایزد دادار، مهر و کین تو گویی
از شب قدر آفرید و از شب یلدا
زان‌که به مهرت بود تقرب مومن
زان‌که به کینت بود تفاخر ترسا

سنائی غزنوی:
به صاحب‌دولتی پیوند اگر نامی همی جویی
که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا

سیف افرنگی:
سخنم بلندنام از سخن تو گشت و شاید
که درازنامی از نام مسیح یافت یلدا

 هانی

 

 

   + ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ازاد شو از بند خویش

ازاد شو از بند خویش ،زنجیر را باور نکن اکنون زمان زندگی است تاخیر را باور نکن حرف از هیاهو کم بزن از اشتیها دم بزن ، از دشمنی پرهیز کن ، شمشیر را باور نکن خود را ضعیف و کم ندان ، تنها در این عالم ندان تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن ، بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش زیبا و زشتش پای توست ،تقدیر را باور نکن تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن ، تصویر را باور نکن خالق تو را شاد افرید ازاد ، ازاد  افرید

پرواز کن تا ارزو ، زنجیر را باور نکن .

منیژه صداقتی

 

   + ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

آرام تر سکوت کن،

صدای بی تفاوتی هایت آزارم می دهد.

 

مریم سرحدی

   + ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ٍدوٍست دارم

اون ستاره ی غرور انگیزِ شب که میخواد طلسمِ شب رو بشکنه

چشم به راه نور خورشید دوباره میخواد از تاریکی ها دل بکنه

 

اون ترنم سپید دمِ صبح که تو چشمای قشنگت می شینه

یا که تصویر خدا رو یه شبی از تو آینه ی نگاهت می بینه

 

اون شمیم عاشقونه ی بهار که میخواد گل کنه گوشه ی‌رخت

همه این حرف و حدیثای قشنگ همشون وصله به یک تبسمت

 

بذار عاشقونه من پا بگیرم توی دریای نگاه نازِ تو

تا که آفتابی بشه این دل من واسه ی نغمه ی خوب سازِ تو

 

دل من گرفت ولی هیچی نگفت تا واست شعر وترانه بیارم 

همه حرفای نگفته جمع شده توی این جمله که من دوِِِست دارم 

با احترام سعید نفری

   + ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قلب صورتی

نشته ام روی زمین. رو به روی همان قلب صورتی که زده ایم روی دیوار. گاهی اشک ها نمی گذارد درست چهره ها را ببینم.
به خودم دلداری می دهم همه این آدم ها هر کجای دنیا که باشی هر کجای دنیا که باشند فراموشت نمی کنند. خوشحالم که وقتی به هر کدامشان زل می زنم یاد تجربه و خاطره می افتم.
بعد که دقت می کنم می بینم همشان دارند می خندند. به تو نگاه می کنند و به تو لبخند زده اند. دلم گرم می شود...
حالا من 3 تا از همین قلب های صورتی را روی میز خانه و آزمایشگاه گذاشته ام.
تا یادم نرود که با وجود همین جمع بود که تجربه کردم گذشتن و پریدن و پرواز را...

 

نوشته شده توسط مریم شریف

   + ; ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

...

 دل دلایلی دارد که عقل به کلی از آن بی خبر است.

پاسکال

مریم سرحدی

   + ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کرم ضد افتاب

 

این مطلب دوست عزیزم sun flower در وبلاگش گذاشته خیلی خوشم اومد گفتم برای شما هم بزارم بخونید برای دیدن وبلاگش اینجا کلیک کنید

کرت ونه گات از معروف ترین و محبوب ترین نویسنده های معاصر آمریکاست، و معمولا در کارهایش طنز خاص خودش را دارد. او در سن هشتاد سالگی می گفت که می خواهد از کمپانی وینستون شکایت کند که چرا علی رغم تهدیدات روی بسته های سیگار، او به این سن رسیده و نمرده است! که بالاخره سه سال پیش در سن هشتاد و چهار سالگی درگذشت. از کتابهایش کتاب سلاخ خانه شماره 5 یه شاهکار واقعیست که هر کس آن را بخواند پشیمان نمی شود!

 

 سخنرانی "ونه گات" مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT

 

خانمها، آقایان فارغ التحصیل ،لطفا کرم ضد آفتاب بمالید!

 

اگر میخواستم برای آینده ی شما فقط یک نصیحت بکنم، راه مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه میکردم. خواص مفید آثار مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالی که سایر نصایح من هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی جز تجربه های پر پیچ و خم شخص بنده ندارند. اینک این نصایح را خدمتتان عرض میکنم.


قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، مهم نیست! روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را خواهید دانست که طراوت آن رو به افول گذارد. اما باور کنید تا بیست سال دیگر، به عکسهای جوانی خودتان نگاه خواهید کرد و به یاد می آورید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید. آن طور که تصور می کردید چاق نبودید. همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشید.


نگران آینده نباشید.اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط این را بدانید که نگرانی همان اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله ی جبر.


مشکلات اساسی زندگی شما بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به مخیله ی نگرانتان هم خطور نکرده اند، از همان نوعی که یک روز سه شنبه ی عاطل و باطل ناگهان احساس بد پیدا می کنید و نسبت به همه چیز بدبین میشوید!


با دل دیگران بی رحم نباشید و با کسانی که با دل شما بی رحم بوده اند، سر نکنید.


نخ دندان بکار ببرید.


عمرتان را با حسادت تلف نکنید. گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب. مسابقه طولانی است و ، سر انجام، خودتان هستید که با خودتان مسابقه میدهید.


ناسزا ها را فراموش کنید. اگر موفق به انجام این کار شدید راهش را به من هم نشان بدهید.


نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ کنید. صورت حسابهای بانکی و قبضها و ... را دور بیاندازید.


اگر نمی دانید می خواهید با زندگیتان چه بکنید، احساس گناه نکنید. جالبترین افرادی را که در زندگی ام شناخته ام در 22 سالگی نمی دانستند می خواهند با زندگیشان چه کنند. برخی از جالبترین چهل ساله هایی هم که می شناسم هنوز نمیدانند.

تا میتوانید کلسیم بخورید. با زانوهایتان مهربان باشید. وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید کمبودشان را به شدت حس خواهید کرد.

ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید. ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید. ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال هم دارد که در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان رقصکی هم بکنید. هرچه می کنید، نه زیاد به خودتان بگیرید، نه زیاد خودتان را سرزنش کنید. انتخابهای شما بر پایه ی 50 درصد بوده، همانطور که مال همه بوده..


دستورالعملهایی که به دستتان میرسد را تا ته بخوانید، حتا اگر از آنها پیروی نمی کنید.


از خواندن مجلات زیبایی پرهیز کنید. تنها خاصیت آنها این است که بشما بقبولانند که زشتید .


در شناخت پدر و مادر خود بکوشید. هیچ کس نمی داند که آنان را کی برای همیشه از دست خواهید داد. با خواهران و برادران خود مهربان باشید. آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند که بیش از هر کس دیگر در آینده به شما خواهند رسید.


به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند، ولی آن تک و توک دوستان جان جانی که با شما می مانند را حفظ کنید. برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی سخت بکوشید، زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید که به افرادی که در جوانی می شناختید محتاجید.


سفر کنید


برخی حقایق لاینفک را بپذیرید: قیمتها صعود می کنند، سیاستمداران کلک میزنند، شما هم پیر میشوید. و آنگاه که شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمتها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگترهایشان احترام میگذاشتند.


به بزرگترها احترام بگذارید.


توقع نداشته باشید که کس دیگری نان آور شما باشد. ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید. شاید هم همسر متمولی نصیبتان شده باشد. ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی کنید که کدام خالی میشود یا بشما جاخالی می دهد.


خیلی با موهایتان ور نروید وگرنه وقتی چهل سالتان بشود، شبیه موهای هشتاد ساله ها میشود. دقت کنید که نصایح چه کسی را می پذیرید، اما با کسانی که آنها را صادر می کنند بردبار و صبور باشید. نصیحت ، گونه ی دیگر غم غربت است. ارائه ی آن روشی برای بازیافت گذشته از میان تل زباله ها، گردگیری آن و ماله کشیدن بر روی زشتی ها و کاستی هایشان و مصرف دوباره ی آن به قیمتی بالاتر از آنچه ارزش دارد، است. اما اگر به این مسایل بی توجه هستید لااقل حرفم درمورد کرم ضد آفتاب بپذیرید.

 

 

 

                                             ارش پیرزاده


 

 

   + ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد